تبليغاتX
هویت ما

 

راه سومي توسط برخي از انديشمندان توصيه شده كه در واقع همان اجراي اصول تمدنسازي به شيوه اي بومي است. اين راهكار تحت عنوان تئوري بازگشت به خويشتن تكيه بر ارزشها و داشته هاي بومي در ساختن تمدن يك كشور را توصيه مي كند. در بحث گذشته به اين نتيجه رسيديم كه نظريه تلفيقي بجاي رساندن ما به سرمنزل مقصود تنها باعث گمراهي و گنگي ملت  مي گردد. نظريه غربي سازي هم با وجود اينكه در صورت اجراي صحيح منجر به جامعه اي غربي مي شود ( با همان قدرت اقتصادي و فني) اما در عوض اگر ساختارهاي بومي تمدنسازي در آن لحاظ نشود ( كه نبايد بشود) بيشتر شبيه به احداث پارك جنگلي است تا خود جنگل. يك مثال روشن جزاير آتشفشاني هستند كه در اقيانوس آرام وجود دارند و مقايسه آنها با پارك چيتگر خودمان. هر از چند گاهي در اين جزاير پوشيده از جنگل فورانهاي گدازه هاي آتشفشاني باعث تخريب و سوختن جنگلها مي گردد. اما چون شرايط جغرافيايي و اقليمي اين جزيره ها براي ايجاد جنگل مناسب است در كمتر از 10 سال كل تخريب ترميم مي گردد. اما اگر تانكر هاي آب به داد درختان پارك چيتگر نرسند در خشكي بي مانند تابستان تهران همه از پا در مي آيند!

پيشگام اين تفكر در دوره معاصر سيدجمال الدين اسدآبادي است. وي سالها نه تنها براي نجات ايران بلكه براي سربلندي كل جهان اسلام و اتحاد شيعه و سني زحمات فراوان كشيد. از همين دست مي توان متفكران و بزرگان ديگري چون قائم مقام فراهاني و ميرزا تقي خان امير كبير، شهيد سيد حسن مدرس، مرحوم جلال آل احمد، مرحوم دكتر مصدق ، مرحوم آيت الله خميني، و زنده ياد داريوش فروهر را نام برد . ( دوستان عنايت دارند كه افراد نام برده هر يك از منظر خاصي همين نظريه را دنبال مي كردند. اينكه كدامين دسته توانستند به مراد برسند يا توفيق به ثمر رساندن انديشه هايشان حاصل آمد خود جاي بحثي ديگر است. از طرفي بسياري مجاهدان و عزيزان ديگر هم بودند كه حافظه اين حقير در اين لحظه نگارش ياري يادآوري نمي نمايد. سعي شد تمام افراد از هر دسته و تيپ سياسي عقيدتي كه به نحوي بر اين عقيده بوده اند نماينده اي داشته باشند. عزيزان اگر ساير كساني را كه در اين راه زحمت كشيده اند سراغ دارند در بخش نظرات مطرح كنند)

نظريه بازگشت به خويشتن تكيه بر خود باوري دارد و اساس بازسازي تمدن را خود باوري مي داند. نفي هر گونه وابستگي با هر قدرت بيگانه و اتكاي به نفس و نيروي ملي مذهبي داخلي از اركان اين نظريه است. بر اساس اين نظريه مشكلي كه در يك مكان و زمان خاص براي مردمي خاص اتفاق مي افتد الزاماً مشكل مردم ديگر در زمان و مكان ديگري نيست. حتي همان مشكل ممكن است در زماني ديگر براي آن مردم مساله اي به حساب نيايد (بحث شمول گذشت زمان بر مسائل).

بر اساس اين تئوري ابتدا بايد با وحدت و يكپارچگي همه نيروهاي داخلي را به مدد گرفت و از پراكندگي و تيره دلي افراد به شدت جلوگيري كرد. در اين تئوري تقسيم كردن افراد به خودي و غير خودي و درجه بندي ملت هيچ جايگاهي ندارد. بر اساس اين تئوري ايران متعلق به همه ايرانيان است با هر عقيده و مسلك و مرام اما بايد حس همدوستي و تحمل نظر مخالف را در افراد بيدار نمود و همه با حس برادري و درك متقابل تفاوتها و بدور از زدن انگ و برچسب به همديگر پروسه تمدنسازي را به پيش ببرند.

پيش شرط اين نظريه آزادي مطلق بيان است. سپس به ترتيب مراحل زير بايد اجرا شود:

نخست بايد خود را شناخت، باز بدون تعصب و تعارف. شناخت خود شامل شناخت خواسته ها، مشكلات، و امكانات داخلي مي باشد. يعني كيستيم؟ (نه اينكه كه بايد باشيم) چه مي خواهيم؟ براي دستيابي به اين خواسته ها چه داريم؟

 

دوم بايد با استفاده از نيروهاي داخلي به ارائه راهكار براي مشكلات پرداخت. اين امر نيازمند آزادي تمام و كمال و مطلق بيان است. حتي نظرات كاملاً مخالف با عقايد اكثريت هم بايد مطرح شود. اين نظرات بدون تعصب و تنها با رعايت مصالح و منافع ملي و مذهبي ملت ايران بايد بررسي شود و بهترين آنها براي حل مشكلات به كار گرفته شود.

 

سومين و مهمترين مرحله نقد آزاد است. نقد آزاد باز نيازمند آزادي مطلق بيان است. اين مهم بيشتر بر دوش نشريات و مطبوعات آزاد است. تعطيلي مطبوعات مسخره ترين و مزحكترين كار هر حكومت است و دهن كجي به آزادي. بايد هر مرحله از كار با دقت و بدون ترحم مورد نقد قرار گيرد. اگر به اهداف مورد نظر رسيده باشيم مشكل بعد را بررسي مي كنيم. در غير اين صورت علل شكست با واقع بيني و بدون فرافكني و دعواي جناحي بايد روشن گردد و اگر تخلفي صورت گرفته بدون ترحم بر اساس قانون با آن بر خورد گردد.

 

زنده نگاه داشتن اين حركت منجر به خود شكوفائي، حس اعتماد به نفس ملي، و در نهايت رضايت از خويش و كسب هويت مي گردد.

 

يك بار ديگر به نام كساني كه در بالا ذكر شد توجه كنيد. متاسفانه اكثر كساني كه در اين راه قدم نهاده اند جان خود بر سر آن گذاشته اند. حسي غريب هميشه به من مي گويد دستاني نمي خواهند اين نظريه در ايران پا بگيرد. اما حقير معتقد است به ياري خداوند متعال ملت ايران دگر بار چون سالهاي طلائي تاريخ تمدن خويش نهال شكوفائي و خودباوري را در سرزمين خود به بار خواهد نشاند.
+ نوشته شده توسط بنده خدا (کیوان ایرانی) در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 12:55 |

 

گروهي ديگر بر اين باور هستند كه مي توان با گرفتن خوبي هاي جوامع غربي و تلفيق آنها با خوبيهاي جوامع خود به اهداف عاليه اي دستيافت.

غربيان را زيركي راز حيات

شرقيان را عشق راز كائنات

عشق چون با زيركي همبر شود

نقشبند عالمي ديگر شود

خيز و نقش عالمي ديگر بنه

عشق را با زيركي آميز ده

 

از طرفداران اين نظريه در حال حاظر مي توان به سردار سازندگي آيت الله هاشمي رفسنجاني و فرزندان ايشان ( بخصوص خانم فائزه هاشمي) اشاره كرد.

اين تئوري در نظر بسيار جالب توجه مي نمايد. يعني شما نه بطور كامل غربي مي شوي تا به آنچه فساد و فحشا و افول ارزشها در غرب مي ناميم مبتلا شوي و نه فرهنگ اصيل و غني خود را از دست مي دهي . بلكه با تلفيق خوبيهاي اين دوفرهنگ ( كه در اصل بد مطلق وجود ندارد و البته فرهنگ غرب خوبي هايي دارد) به پيشرفت مي رسيد.

اما اين تئوري از حد نظريه فراتر نرفته و با اينكه مدتهاست ( بخصوص پس از فوت آيت الله خميني) به گونه اي وسيع در ايران دنبال شده است تبعاتش بيشتر منجر به دامن زدن به بحران هويت شده. اظهارات جالب توجه اعضاي حزب كارگزاران در نوع خود جالب توجه و نتيجه همين تفكر است. اصطلاحاتي چون ليبراليسم ديني، دانشگاه اسلامي، مردم سالاري ديني، سوسيال دموكرات اسلامي و ساير شتر مرغ گرايي ها در تمام سطوح حكومتي همه نشان از قدرت اين تفكر دارد.

 

چرا اين تفكر پاسخگوي نياز امروز جامعه ما نيست؟

دليل اين امر بسيار روشن است. هر سيستمي، چه خوب و چه بد، داراي اجزايي است كه به مدد آنها به حيات خود ادامه مي دهد. اين امكان وجود ندارد كه با تلفيق اجزاي دو سيستم متفاوت سيستمي جديد ايجاد كرد و از آن انتظار داشت بطور منظم عمل كند. براي مثال نمي توان اجزاي اتومبيل بي .ام .و را از هم جداكرد و با بخشي از اجزاي سمند تركيب نمود و اتومبيل جديدي ساخت. ( هرچند اين كار را در پژو آر.دي و چند نمونه ديگر كردند! موتور1600 سي سي را بر اتوموبيلي سوار كردند كه كمپاني سازنده موتور 2000 يا 1800 سي سي توصيه كرده است. كه ديديد نتيجه چه شد)

يا نمي توان بخشي از يك ساعت را از وسط اره كرد و با بخش ساعتي ديگر كنار هم گذاشت و انتظار نتيجه داشت.

تمدن غرب چه خوب و چه بد با تمام اجزايش به اين وضع فعلي رسيده و مردم در آن كشورها با استفاده از اصول پروسه تمدنسازي به مشكلات خود پاسخ مي دهند و براي آنها بسته به نيازشان راهكار مي آفرينند.

اين توهم كه فساد در غرب باعث سردرگمي و ناراحتي بشر شده هم نتيجه همين تفكر است. آنچه به نظر من و شما فساد مي آيد براي انسان غربي بخشي از زندگي روزمره اش است و به همين دليل براي او خوب است نه براي ما. اگر انسان غربي از آنچه امروز بر وي مي گذرد ناراحت و در رنج باشد بدانيد مطمئناً به مدد همان مكانيزمهاي پروسه تمدن سازي به يافتن راهكار جديدي مي پردازد.  

براي مثال ما اينترنت را كه يك پديده كاملا غربي است وارد كشورمان كرديم. اينترنت يعني محيط هويتهاي مجازي. شما از كجا مي دانيد من كيستم؟ حتي اگر اسمي و نشاني هم از خودم بگذارم باز هيچ تضميني نيست. از كجا معلوم كامنتهاي گذاشته شده واقعي است و همه را خودم نگذاشته ام؟

از طرفي در اينترنت محدوديت معني ندارد. اينترنت دنياي بدون مرز است. انفجار اطلاعات در موج سوم!‌ حال بياييد اين دنيا را محدود كنيد! اسلاميش كنيد!‌ اين ديگر اينترنت نيست. چيزي است كه خودمان ساخته ايم. نهايتاً‌ اينترانت است!يا ماهواره و خيلي از مسائل ديگر. اين تفكر يعني ما چون از طرفي به هويت اصيلي مجهز نيستيم و از طرفي گريزي از دنياي مدرن نداريم مجبوريم دنياي مدرن را به فراخور حال خود ببينيم!‌ نتيجه اين مي شود كه با تمام آنچه اسمش را مراقبت و پاسداري از ارزشها (بخوانيد سانسور وشانتاژ گسترده) مي گذاريم در تمام سطوح دچار تهاجم  مي شويم و آنرا تهاجم فرهنگي مي ناميم.

 

پس راه علاج چيست؟ چه بايد كرد؟ تئوري ديگري هم مطرح است كه به نظر راه كار خوبي است و خيلي ها هم به دنبال آن هستند. آقاي دكتر احمدي نژاد هم دعوي همين راهكار را دارد. اين راهكار را در بحث بعدي دنبال مي كنيم. همچنين بررسي مي كنيم هر يك از داعيه داران اين تفكر تا چه حد در اجراي آن موفق بوده اند.
+ نوشته شده توسط بنده خدا (کیوان ایرانی) در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 17:13 |

 

ارائه كنندگان تئوري غربي سازي گمان مي نمودند پيشرفت و سعادت همانا غربي شدن است. همچنين گفتيم برخي از كشورها هم از اين تئوري استفاده كرده و به اهداف خود دست يافتند. پس چه عاملي باعث شد با وجود حركت پر شتاب به سوي معيارهاي جامعه غربي ايران در پايان دوره پهلوي به هيچيك از اهداف از پيش تعيين شده خود در زمينه هاي اقتصادي و رفاهي دست پيدا نكند و در نهايت منجر به قيام مردم عليه حكومت وقت شود.

 

پاسخ اين سوال بسيار ساده است. متوليان ترقي مملكت در آن زمان اصلاً اصول غربي سازي را به درستي نشناختند و در ايران اجرا نكردند. براي درك اين مطلب بايد شناخت دقيق تري از جوامع غربي و بنيان اجتماعي آن جوامع داشته باشيم.

انقلاب صنعتي و موج صنعتي شدن در غرب تحولات شگرفي در نهاد جوامع غربي ايجاد كرد كه يكي از آنها تغييرات در نهادهاي اجتماعي بود. مهمترين اين تغييرات تغيير نهاد خانواده از خانواده پر جمعيت به خانواده متمركز، ايجاد مراكز آموزش متمركز، و ايجاد واحدهاي صنعتي متمركز يا كارخانه به عنوان نهاد توليد انبوه بود.

همچنين نهاد قدرت از حكومتهاي فردي به سمت حكومتهاي گروهي و مشاركت مردم در عرصه حكومتي تغيير كرده بود.

جهت ارتباط بين نهاد قدرت و جامعه نياز به رابطي بود كه مطبوعات اين وظيفه را بر عهده گرفتند. يعني مطبوعات با انتشار تصميمات پارلمان و هيات دولت نظرات نهاد قدرت را به جامعه منتقل مي كردند و سپس با درج گزارشهاي جمع آوري شده از جامعه يا انتشار مقالات متفكران و نويسندگان به انتقال اين نظرات از جامعه به نهاد قدرت مي پرداختند.قوانين در غرب بر اساس اجماع عمومي مردم و توافق جمعي تبيين مي شد.

 

و اما در ايران آن دوران. متاسفانه سفيران سرزمين ما با ديدي سطحي تنها جنبه هاي روبنايي جامعه غربي را ديدند و به آنچه در پايه اين بنا نهاده شده توجهي نکردند.

اولين شرط لازم براي غربي شدن، شريك كردن مردم در قدرت بود كه متوليان غربي سازي چه در زمان قاجار و چه در زمان پهلوي وابستگان و چاپلوسان دربار بودند و بالطبع طرفدار ديكتاتوري.

باقي مسائل ديگر تقليدي كوركورانه بود. ايجاد مدارس متمركز بدون داشتن استاد! و عدم استفاده از اساتيدي كه ساليان سال با مكتب داري سعي در آموزش فرزندان اين سرزمين داشتند. واضح است چرا تا مدتها ميرزاهاي مكاتب با مدارس دولت مخالفت مي كردند (‌نانشان آجر شده بود، بحث بحث منافع صنفي است).

بحث بعدي كارخانه ها بود. صنعت بر صنايع زيربنايي يا پايه و صنايع روبنايي تقسيم     مي شود. صنايع پايه چون معدن و استخراج و تبديل مواد و ماشين سازي و صنايع روبنايي چون كارخانه قند و كارخانه نساجي است. آنان كه در فرنگ پارچه ساخت كارخانه ديدند تنها كارخانه ريسندگيش را يك تكه وارد كردند و در اين كشور نصب. اما از خود نپرسيدند كه اين ماشين آلات را كدام كارخانه مي سازد يا آهن برون آمده از دل زمين چطور به شكل ماشين در آمده و به كار افتاده است. از طرفي دانش تعمير و نگهداري آن چه؟ چه كسي قرار است فردا كه نقصي در اين دستگاه اتفاق افتاد آن را تعمير كند؟‌ اينها همه مسائلي بود كه روشنفكران آن زمان از هول حليم غربي شدن نديدند و به درون ديگ آن افتادند. نتيجه آن شد كه در زمان محمدرضا پهلوي روستايي تراكتور داشت اما كسي نبود تا اين تراكتور را سرويس دهي كند.

 

قصه مطبوعات دردناك تر است. مطبوعات كه بنا بود رابط ميان مردم و نهاد قدرت باشند و در عمل نهادي براي نقد پروسه تمدن سازي، مبدل شدند به مجيز گويان و سرسپردگان دولت و اگر تك وتوكي نشريه آزاد انديش به نقد عملكرد دولت مي پرداخت با اتهام به تحجر و مخالفت با اهداف عاليه دولت تعطيل مي شد و نويسندگان آن به زندان مي افتادند يا جان خود از دست مي دادند. 

 

فاجعه بعدي آنجا بود كه گروهي بي بند و بار از نتيجه سالها تحقيقات و پژوهشهاي دانشمندان بزرگي چون فرويد و داروين در جهت منافع شهوت پرستانه خود استفاده كردند و چون تنها مانع در اين راه را شريعت مي ديدند با استناد به تفاسير خود از يافته هاي اين دانشمندان به دين ستيزي پرداختند. پدر بي سوادي بسوزد!‌ ملت بي نوا هم دل به حرف آنان خوش كرده گروهي طرفدار و گروهي مخالف شديد آنان شدند. خود حقير تا آن زمان كه نوشته هاي فرويد را به زبان انگليسي مطالعه نكرده بودم تصور مي كردم ايشان تاكيد بر آزاديهاي جنسي و بي بندوباري جنسي دارد. يا تا قبل از دانشگاه بر اين باور بودم كه داروين انسان را از نسل ميمون مي داند. (مطمئنم هنوز بسياري از افراد متدين ما هم در اين اشتباه هستند و اين از نوشته هاي كتب معارف دوره دبيرستان مشخص است)

 

همه اينها دست به دست هم داد تا پروسه اي كه بايد خود به خود و سيستماتيك به كار خود ادامه مي داد و خود به ترميم و رفع نقايص خود مي پرداخت، همچون يك سيستم بيمار هر روز بيشتر بر درد و رنج خود بيافزايد و در نهايت عقيم بماند.

 

دوستان با نگرشي دقيق بر وضع موجود درمي يابند هم اكنون هم بسياري از اين مشكلات و بيماريها در اجتماع وجود دارد.

+ نوشته شده توسط بنده خدا (کیوان ایرانی) در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 18:34 |

 

در دوران قاجار كه پاي شاهزادگان و درباريان قاجاري به ديار فرنگستان (عمدتاً فرانسه) باز شد، حضرات با صحنه اي غير قابل انتظار مواجه شدند. در عصري كه در كشور ما بيماريهاي واگير و فقر و سياه بختي بيداد مي كرد، آنها شاهد تمدني بودند كه هر روز با كشفي جديد و اختراعي نوين همراه بود.

پر واضح است كه هر بيننده اي به جاي آنها بود شديداً‌ تحت تاثير قرار مي گرفت و به قول امروزي ها دچار يأس فلسفي مي شد!‌ كم كم فرزندان رجال سياسي و درباريان و اشراف يكي پس از ديگري به منظور تحصيل و فراگرفتن فنون و علوم جديد راهي ديار فرنگ شدند تا به اصطلاح با دستي پر به كشور خود بازگردند. اما متاسفانه بدليل عدم داشتن پشتوانه هويتي و فرهنگي غني در بر خورد با تمدن مغرب زمين دچار خودباختگي شديد فرهنگي شدند. آنان مي ديدند كه غربي -ها  در تمام سكنات و رفتارها با ما متفاوت هستند و حوادث را گونه اي ديگر تعبير مي كنند. اگر فردي در هنگام زايمان مشكل داشت به جاي راندن ((آل)) جراح خبر مي كنند و اگر خورشيد مي گيرد بجاي ((تشت زدن)) و (( نماز گذاردن)) تلسكوپها را علم كرده به آسمان خيره مي شوند تا از اسرار آن چيزي بيابند (‌دوستان توجه كنند نقل حوادث از ديد افرادي است كه به فرنگ رفته اند. خواهشمند است به كسي بر نخورد. قصد كنايه به نماز آيات نيست).

 

در همان هنگام فلسفه غرب به تدوين اصول اومانيسم و ماترياليسم مشغول بود. حركتها  و جنبش هاي كارگري و تساوي حقوق زنان و شركت آنان در تمام عرصه هاي زندگي، داروينيسم و فرويديسم از يك سوي و ماركسيسم از سوي ديگر همگي ديدگاههاي متفاوتي بودند كه جوانان كم تجربه ايراني كه چندان هم اطلاعاتي در زمينه هاي فلسفه اسلامي ، بحث و مجادله، اصول فقه، و يا فلسفه اشراق نداشتند، به عبارتي همچون فردي بي دفاع، در برابر آماج سهمگين حملات فكري و عقيدتي قرار گرفتند.

 

گروهي از اين افراد كه دغدغه ميهن پرستي و رفاه ملت خود داشتند راه چاره در آن ديدند تا ايران را فرنگستان كنند. يعني تمام اصول و مباني كه در غرب اجرا شده و به آن وضعيت رسيده بود را در ايران پياده كنند و در نتيجه ايرانيان نيز از نعمت پيشرفت و تكنولوژي و رهايي از بند خرافات و موهومات بهره مند شوند.

 

اظهاراتي از اين قسم كه بايد از سر تا پاي فرنگي شد! پوشيدن لباس فرنگي ، گذاشتن عينك بدون وجود ضعف بينايي به همراه عصا و كلاه فرنگي و پاپيون يا كراوات ( من باب كلاس!) حتي تلاش در جهت داشتن ويژگي هاي جامعه غربي از قبيل پارلمان، نشريه، مدارس متمركز، دانشگاه، سالن تاتر ، برگزاري كنسرت و خيلي چيزهاي ديگر همه نشان از تاثير شگرف تمدن غربي بر هيات حاكمه آن دوران داشت.

 

سوال: آيا غربي سازي يك ملت به صورت وارداتي مي تواند جوابگوي نيازهاي آن ملت باشد؟ به عبارتي آيا نمونه اي از غربي سازي يك ملت با سابقه تاريخي متفاوت وجود دارد كه موفق بوده باشد؟

پاسخ:

ابتدا بايد تعريف بهتري از غرب و غربي سازي داشت. براي اين منظور ارجاع مي دهم عزيزان را به كتاب غربزدگي مرحوم جلال آل احمد در صفحه نخست كه تعريف جالبي از غرب ارائه  مي دهد. به نظر ايشان غرب عبارت است از هر كشوري كه با تمسك به تكنولوژي و روش علمي به ساخت ماشين مي پردازد و با استفاده از ماشين از ماده اوليه يا ماده خام وسيله يا شيئي جديد ايجاد مي كند. با اين تعريف ژاپن كه در منتهاي شرق است هم غرب به حساب آمده ولي شيلي يا نيكاراگوئه غربي به حساب نمي آيند.

حال پاسخ سوال. آري جواب مثبت است. نمونه هايي داريم كه با الگوبرداري صرف و مو به مو از تمدن غرب به اهداف از پيش تعيين شده خود دست يافته اند و در حال حاضر از وضعيت زندگي خود راضي هم هستند. براي مثال كشور كره جنوبي به هيچ عنوان قابل مقايسه با كشور همسايه كره شمالي نيست ، يا سنگاپور، حتي مي توان امارات متحده عربي و كلاً كشورهاي حوزه خليج فارس را نام برد كه البته ميزان تاثير پذيري آنها از غرب متفاوت است.

 

حال سوال ديگري مطرح مي شود كه چرا پروسه و روند غربي سازي در ايران جواب نداد و به عبارتي ايران غربي نشد؟

پاسخ به اين سوال را در بحث بعدي (( نقد نظريه غربي سازي)) دنبال خواهيم كرد. اما شما دوستان عزيز نظر خود را  در اين باره در بخش نظرات اعلام كنيد كه چرا ايران با وجود اينكه حركت غربي سازي در آن مدتها قبل از كشورهايي چون كره جنوبي و كشورهاي حوزه خليج فارس با شدت و حدت شروع شده و حتي براي تحقق آن از زور و سلاح هم استفاده شد، در نهايت غربي نشد.

موفق باشيد.

+ نوشته شده توسط بنده خدا (کیوان ایرانی) در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 22:49 |

 

قرار بر اين بود كه در اين پست نگاهي اجمالي بر روند تمدنسازي از آغاز تاريخ ايران تا به امروز داشته باشيم. اما برنامه جنجالي كوله پشتي و خبر دور دوم طرح امنيت اجتماعي مرا بر آن داشت اين چند خط را به عنوان درد و دلي با برادران و خواهران هم سن و سالم داشته باشم.

 

آري با تو مي گويم اي خواهر من كه امروز به اتهام بد حجابي ( بخوانيد عدم تطبيق لباس شما با سليقه برخي ديگر) تحقير ميشوي! و آنچنان نالان و گريان التماس ميكني از نامحرمان تا رهايت كنند! و رهايت كنند كه كجا روي و چه كني؟ و اين همه تحقير و ذلت براي چه؟ براي اينكه به خودنمايي بپردازي در برابر هزاران چشم هرزه در اين قحط الرجال و وانفساي مرام و ومردانيت! كه چه بشود آن همه دسترنج خودت و شوهرت و پدرت و برادرت را به جيب آن كارخانه دار توليد كننده لوازم آرايش ميريزي يا آن دلال لباسها !‌ و آخر سر كه چه؟ تحقيرت كنند و مانند دزدان دستگيرت كنند و از تو تعهد بگيرند كه ديگر چنين نمي كني؟

 

مي داني از چه مي سوزد اين دلم؟ لااقل اگر قصد اعتراض داري به نقض حقوق از دست رفته ات اعتراض كن و به اين دليل زنداني شو. چونان تمام شير زناني كه براي تساوي حقوق خود مبارزه كرده و مي كنند در همه دنيا و در تمام طول تاريخ. مي خواهي مانند آن زن آمريكايي باشي يا آن خانم فرانسوي؟ آيا آنان را آزاد مي پنداري؟ نقدي نيست. لااقل بدان آنها آنچه دارند به بها بدست آورده اند نه به بهانه!‌ چه زنها در تظاهراتها و كمپينها كشته شدند و چه شيرزنها خود را به زير كالسكه پادشاه انداختند تا براي زنان در انگلستان حق راي قائل شوند! اگر زن آلماني امروز آنجلا مركل ميشود به دليل آن است كه هزاران زن ديگر پا به پاي مردانشان در هر نقطه آن كشور زحمت مي كشند و كار ميكنند! ‌نه اينكه به بهانه خريد روزانه چنان رقاصه هاي كاباره هاي لاس وگاس خود را بيارايند و خيابانها را گز كنند و در دانشگاه بجاي انجام پروژه هاي علمي در فكر پروژه نخ دادن فلان همكلاسي پسر خود باشند! آري بگذار دستگيرت كنند و به زندانت افكنند اما لااقل به دليل اعتراض به عدم برابري خونبهايت با مردان. يا عدم داشتن حق طلاق. ببين آيا شادي صدر و شيرين عبادي هم با اين ظاهر و شمايل در انظار عمومي ظاهر مي شوند؟ 

 

و سخني دارم با برادران خودم! عزيزان من در اسلام حد حجاب مرد پوشاندن عورت است !! هيچ كس حق ندارد به مرد به لحاظ پوشش تعرض كند. حال غيرت مردانه كجا رفته كه پسر موي خود مانند زنان رنگ مي كند و زير ابرو بر مي دارد؟ يا اين يعني چه كه لباس آستين حلقه اي  مي پوشي كه بازوان ستبرت جلوه كنند؟ تو اگر زوري در آن بازو داري اين مملكت را از دست غارتگران اموال نجات بده. آن همه وقتي كه مي گذاري تا موي خود مانند آن سرخپوست آمريكايي كني لااقل صرف خواندن فلسفه زندگي آن سرخپوست كن! بفهم كه زمين مادر ماست يعني چه!‌ بفهم چگونه مي توان تمام آفريده ها را دوست داشت و فقط به قدر نياز از زمين برداشت كرد و به زمين آسيب نرساند!‌ تو كه مويت را چون آن هيپي دهه 60 مي آرايي لا اقل بفهم كه او براي چه آنگونه زندگي كرد و صداي اعتراضش بهر چه بود! لااقل او مي فهميد براي چه آن كار ميكند و براي چه كتك مي خورد اما تو حتي نميداني آن عكس چه گوآراي روي تي شرت چسبانت متعلق به كيست و چه رنجها كشيده اين مرد براي نجات انسان از استثماري كه تو سنگ آن ناآگاهانه به سينه ميزني!‌

 

خواهران من! برادران من! اگر بجاي آن زماني كه براي آراستن خود صرف مي كرديد چشمان خود مي گشوديد و متفكرانه بدنبال حقيقت بوديد اكنون متحجران متعصب آنچنان گستاخ نمي شدند تا حرمت انسان را به خاطر تار مويي و فاق شلواري بشكنند و جوان ايراني را مزحكه دنيا كنند كه آري در كشورتان حتي اختيار لباستان هم نداريد چون نمي فهميد چگونه بايد لباس بپوشيد. 

وااسفا كه هويت ما چه شد؟ كجا رفتند آن جوانان شيردل كه اكنون با چشم غره چهار مامور زپرتي پاپتي قالب تهي ميكنند!‌ (نمي گويم شلوارشان خيس مي كنند) چه شد آن غيرتي كه ساواك و گارد سلطنتي را به لرزه مي انداخت كه اكنون هر چه بر اين ملت حكم مي شود چون بره هاي سر به راه ميپذيرند و بع بع هم نمي كنند! اگر چنین اید اف بر شما!!!

+ نوشته شده توسط بنده خدا (کیوان ایرانی) در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 11:22 |

 

 

انسانها از همان ابتدا چه بر اساس تجربه و چه بر اساس اختيار دريافتند كه زندگي گروهي بر زندگي انفرادي ارجحيت دارد. يعني با توجه به امكان برقراري ارتباط با يكديگر و درك ارزش انجام كار بصورت گروهي تشكيل اجتماعات انساني دادند. اين اجتماعات انساني ابتدا بصورت كوچ نشين زندگي ميكردند و چون از طريق شكار حيوانات ديگر آذوقه خود را تهيه ميكردند ناچار به دنبال گله هاي حيوانات و در تعقيب آنها به تغيير مكان مي پرداختند.

 

شايد يكجا نشيني را بتوان همزمان با كشف شيوه زراعت توسط انسانها (به احتمال قوي زنان) دانست. در اين زمان بود كه انسانها دريافتند با سكنا گزيدن در يك مكان و كشت نباتات مي توانند براي خود و حيوانات اهلي شده (اهلي كردن حيوانات را بسيار قبل از يكجا نشين شدن آموخته بودند) آذوقه كافي تهيه كنند.

 

نياز به توليد بيشتر و سختي كار انسان را بر آن داشت تا براي كار خود ابزار بيافريند. هر چند ساخت ابزار را قبلاً در ساخت جنگ افزار آموخته بود اما اينك ابزار را براي هدفي ديگر مي ساخت. با آسانتر شدن كارها با استفاده از ابزار فرصت كافي براي پرداختن به مسائل ديگر براي انسان فراهم آمد. تصوير گري، مجسمه سازي، ادبيات و شعر، موسيقي، و بسيار ي ديگر يكي پس از ديگري رخ نمود تا بشر به كمك آنها به تعريفي جديد از خود بپردازد و در واقع با استمداد از اينها به نيازهاي جديد خود كه سواي نيازهاي فيزولوژيك بود پاسخ دهد.

 

با افزايش تعداد انسانها كم كم جمعيت به صورت مجموعه اي در آمد كه شهر نام گرفت. اين شهر براي خود نياز به قانوني داشت و اين قوانين در واقع چگونگي رفتار متقابل مرسوم بين مردم را تشريح مي نمود. شايد بتوان گفت پيدايش قانون ابتدا بصورت رسم و رسوم عادي در بين افراد جلوه كرد و بسيارزمان گذشت تا اولين قانون نوشتاري شبيه به آنچه حمورابي در شهر خود به نمايش گذاشت ايجاد گرديد. حكمرانان در شهرها اغلب همان روساي قبايل بودند همانانكه زور بيشتر داشت و ملاك زور در آن زمان عشيره بزرگ و اموال فراوان بود. (كه اين خود بسيار شبيه همانچيزي است كه در گله هاي حيوانات مشاهده مي شود، نر قدرتمندي كه ماده هاي بسيار و كره هاي بسيار دارد) اين خود شاهدي بر اين مدعاست كه انسان در ابتدا براي جوامع متمدن خود از حيات وحش الگو برداري كرده است.

 

در اين بين بودند افرادي كه ادعاي پيام آوري از عالمي ديگر داشتند كه گاه موفق به همراه كردن جمع مي شدند و آنچه را كه قانون دين خود معرفي مي كردند ، ولو در جهت تضاد با قوانين مرسوم، به عنوان قوانين جديد در جامعه اجرا مي نمودند. يعني پذيرش آئين جديد منوط به پذيرش آن شخص از جانب مردم بود. براي مثال اگر شرط را بر اين بگذاريم كه يكتا پرستي در نهاد همه انسانها قرار دارد، ستاره پرستي بايد از زمان خاصي توسط فرد خاصي تبليغ شده باشد و حتماً قبول داريد كه غيرممكن است به يكباره گروهي از مردم ستاره پرست شوند. به احتمال قوي‌ فردي با نفوذ در ميان آنها اين ادعا را كرده كه از جانب فلان ستاره براي شما پيام آورده ام و راه رستگاري شما دادن قرباني در راه آن ستاره است. حال اينكه چرا و به چه دليل افراد به سمت آن تفكر گرايش پيدا كرده اند بحثي است كه بعداها در همين صفحات به آن پرداخته خواهد شد.

 

موضوع به درازا كشيد و از مبحث اصلي خارج شديم، عرض بر اين بود كه انسانها به اختيار خود و با دانش به اهميت قدرت گروهي به تشكيل اجتماعات پرداختند، سپس با ساخت ابزارها و ادوات به آسان كردن كارها روي آوردند. با آسان شدن كارها زمان اضافه براي پرداختن به مسائل ديگر از جمله تفكر در رابطه با خود و چگونگي آفرينش جهان و كائنات و پرداختن به هنر و كشف اسرار عالم با عنوان علم پديد آمد. از طرفي انسانها دريافتند براي تعامل نياز به قوانيني دارند كه اين قوانين همان چگونگي رفتار متقابل با ديگري است به گونه اي كه هر فرد بداند چه رفتاري بايد از وي سر بزند وچه رفتاري باعث رنجش سايرين ميگردد. از طرفي گفته شد كه اين قوانين گاهي بر اساس آداب و رسوم قبيله اي بنيان گذاشته شد، گاهي بر اساس نظر خانواده هاي برتر كه رئيس جوامع به شمار مي آمدند و گاهي توسط پيام آوران ديني و آئيني.

 

تمام اين موارد باعث شكل گيري پروسه اي فعال به نام تمدن سازي شد.

 

 يعني افرادي كه در يك مكان خاص با اهداف و منافع مشترك زندگي ميكردند به شناخت از خود روي آوردند، سپس به شناخت از نيازها و محيط خود پرداختند (تعريف هويت خويش). سعي كردند با داشته هاي خود به اين نيازها پاسخ گويند و سپس راه حلهايي براي مشكلات خود پيشنهاد دادند. پس از اجراي اين راه حلها به بازبيني پرداختند تا ببينند آيا به اهداف خود دست يافته اند يا خير. در صورت مثبت بودن پاسخ اين سوال سعي ميكردند مشكلات ديگر را پاسخ گويند. در غير اينصورت راه حل ديگري را براي حل مشكل خود مي آزمودند. اين پروسه فعال تمدن سازي نام دارد.

اين پروسه ناخودآگاه، خودجوش و فعال بوده و توسط خود مردم و نه حكمرانان اجرا مي شود. ناگفته مشخص است كه نوع سيستم حكومتي جامعه تحت تاثير اين پروسه است و نه برعكس. يعني اين پروسه تحت تاثير سيستم حكومتي نيست!!! (‌اصلاح از پايين)

 

حال كه با پروسه تمدن سازي آشنا شديم در بحث بعدي در نگاهي گذرا به تمدنهاي اين مرزو بوم مي پردازيم.

+ نوشته شده توسط بنده خدا (کیوان ایرانی) در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت 11:39 |

آيا تا بحال اين سوال را از خود پرسيده ايد كه: ((هويت من چيست؟ ))

 

شايد بگوئيد هويت را مي توان با نام و نام خانوادگي ، محل تولد ، شماره شناسنامه و خيلي چيزهاي ديگر شناخت. اما منظور من چيز ديگري است.

شايد بهتر است هويت را به صورت هويت فردي، خانوادگي، ملي، فرهنگي، علمي، ديني و ... طبقه بندي كنيم. يعني آن دسته از موارد و نشانه ها و باورها در كليه زمينه هاي زندگي كه تابلو و شاخص يك فرد بوده و او را به دسته يا گروه خاصي از انسانها نسبت مي دهد.

يك مثال ساده:

يك بازيگر فوتبال به سادگي از يك بازيگر بسكتبال يا يك وزنه بردار قابل تشخيص است. چرا كه ماهيت ورزشي كه انجام مي دهند به آنها مشخصاتي ميدهد كه هويت آنان را در زمينه ورزشي شامل ميشود.

 

پس پرداختن به مساله هويت صرفاً‌ شامل مليت يا محل تولد نمي شود و طيف وسيعي از موارد را شامل       مي گردد.

 

نكته ديگري كه در هويت بايد در نظر گرفت بحث اختياري با جبري بودن هويت است.

به اين شكل كه برخي هويت را جبري ميدانند. يعني بر اساس جبر جغرافيايي هويت فرد توسط مكان و زمان تعيين مي گردد.

يك انسان متولد قبيله ماسائي هميشه بايد هويت ماسائي خود را حفظ كند و يك مرد ژاپني تا آخر عمر يك مرد ژاپني است.

دسته ديگر هويت را امري اختياري مي پندارند و معتقد هستند هويت انسان بايد فعالانه و نه منفعلانه توسط خود وي تعريف گردد. اين افراد معتقدند انساني كه در تعيين هويت خود نقش منفعلانه داشته باشد انساني مسخ شده است.

 

سوال مطروحه در اين مقال اين است چرا و به چه دليل فردي ممكن است سعي در تغييرهويت خود داشته باشد و آيا تغيير هويت امري پسنديده است يا مساله اي ممنوع و غلط؟

ابتدا به سوال دوم پاسخ ميدهم

به نظر حقير انسان هميشه بايد خود به تعريف هويت خويش بپردازد و صرفاً‌ تسليم جبر جغرافياي و زماني در مساله هويت نباشد. مثال روشن و صريح از زمان عرب جاهليت:

 در آن زمان خشونت، بت پرستي، غيرت قبيله اي ، تعدد زوجين، ننگ دانستن فرزند دختر و زنده بگور كردن آنها، شراب خوارگي، اصالت سرمايه ، شعر سرايي ، جنگ آوري و ... هويت يك مرد عرب جاهليت را تعيين مي كرد.

در اين زمان بود كه حضرت محمد (ص) به تبليغ دين اسلام پرداخت و براي پيروان خود هويت نو تعريف نمود. به عبارت ديگر هركس كه به دين اسلام مي پيوست بايد هويت خود را بر اساس اين آئين جديد تعريف مي نمود.

غيرت قبيله اي جاي خود را به غيرت ديني داد. به اين عنوان كه حتي هم دينان به عنوان برادر و هم قوم يكديگر ولو از قبيله اي مختلف به شمار آمدند. زنده بگور كردن دختران و نوشيدن شراب را بر خود عيب دانستند. عبادت بتها را كنار گذاشتند و به يكتا پرستي روي آوردند. تمام اينها خبر از تغيير در منش و هويت يك گروه ميدهد كه آگاهانه و فعال به تغيير هويت خويش پرداختند.

حال از شما مي پرسم آيا به جبر هويت اعتقاد داريد يا به اختيار!

 

اما سوال مهم تر. چرا گاهي افراد هويت خود را تغيير مي دهند؟

 پاسخ اين سوال بسيار روشن است. هنگامي كه فرد در تعامل با زندگي روزمره خود و در پاسخ به نيازهاي زندگي دريابد كه نياز به انجام رفتارهايي دارد كه اين رفتارها در دايره تعريف وي از هويت خود نمي گنجد دچار مشكلي ميگردد كه از آن به بحران هويت نام مي برند.

   

 بحران هويت به دوشكل اتفاق مي افتد:

الف) آگاهانه: در اين فرم فرد به طور فعال به اطراف خود مي نگرد و درك ميكند با اين داشته هاي فرهنگي و اين پارادايمهاي مرسوم توان پاسخگويي به سوالات خود را در زمينه هاي مختلف زندگي ندارد.

ب) نا آگاهانه: فرد در تلاش است تا از لحاظ اجتماعي جايگاه مناسب و جامعه پسندي را براي خود اختيار كند اما هر چه ميزند به در بسته مي خورد چرا كه در پايان آن حس كفايت و رضايت به وي دست نميدهد.

 

نكته ديگر در زمينه بحران هويت آن است كه اين بحران هميشه زماني اتفاق مي افتد كه افراد امكان مقايسه شرايط و هويت خود با شرايط و هويتي متفاوت را داشته باشند. در آن صورت اگر فرد هويت جديد را پاسخگوي نيازهاي خود ببيند آگاهانه يا نا خودآگاه به سمت آن گرايش پيدا ميكند. پس ناگفته مشخص است كه اين بحران در زمانه حال و با افزايش راههاي ارتباطي بين اقوام بسيار شايع شده است. ( این بحران فقط برای شرقی ها رخ نداده بلکه بسیاری از غربیها هم پس از تماس با شرق هویت های شرقی برای خود برگزیده اند گرایش به سمت ادیان شرقی دلیلی بر این مدعاست)

 

پس هويت هميشه در كنار نيازها تعريف مي شود. به عبارت ديگر هويت افراد نمايانگر نيازهاي آنها و اهميت اين نيازها براي آنها مي باشد. هرگاه نيازهاي افراد توسط رفتارها و راهكارهايي كه هويت فرد مجاز مي شمارد پاسخ گفته نشوند و فرد با هويت جديدي مواجه شود كه رفتارهاي مجاز آن هويت امكان برآورده شدن نيازهاي وي را فراهم كند، فرد ابتدا دچار بحران هويت شده و سپس ممكن است هويت جديد را به جاي هويت قبلي بپذيرد. 

+ نوشته شده توسط بنده خدا (کیوان ایرانی) در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 8:36 |